چادر خاکی
یافاطمه زهرا سلام الله علیها
لینک دوستان
بار اولی بود که برای درمان به کشور انگلیس رفته بودیم. بار اول خانم پرستاری برای کنترل وضعیت باقر آمد، تمام

مدت چشمان باقر به گوشه‌ای دوخته شده بود. هر چه پرستار سؤال می‌کرد او چشم نمی‌چرخاند، پرستار به

همکارانش گفت نمیدانم این چرا به آن گوشه خیره شد. خلاصه دست برد تا مچ باقر را بگیرد و نبض او را یادداشت

کند. باقر بلافاصله دستش را کشید و با عصبانیت گفت: داداش به این خانم بگو به من دست نزنه!

گفتم: داداش من این دکتره، حسب وظیفه این کار را می کنه!

گفت: بگو اگه لازمه یک پارچه بندازه رو دستم.

با انگلیسی دست و پا شکسته جریان را برای پرستار توضیح دادم، پرستار و همکارانش با ناراحتی اتاق را ترک

کردند. سرپرست تیم پزشکی حاج باقر ، شخصی بود به نام پرفوسور کتوفسکی، که یک مسیحی بود. وقتی

جریان را فهمید، از پرستاران مرد خواست تا کارهای او را انجام دهند. او علاقه عجیبی به باقر پیدا کرده بود

می‌گفت: من از نگاه به چهره شما لذت می‌برم و به یاد حضرت مسیح می‌افتم!

روزی برای ملاقات باقر آمدم دیدم دکتر با ۱۰، ۱۵ همراه پشت در ایستاده است. جلو که رفتم جریان را جویا شدم،

گفتند: برای معاینه آمده‌ایم اما ایشان در حال عبادت هستند، به احترام ایشان وارد نشدیم.

این در حالی بود که ایشان در انگلستان متخصص مطرحی بودند و وقتش ارزشمند بود و به همه کس وقت ن

می‌داد. تا نماز باقر تمام بشود، دکتر از باقر و اخلاقیات او برای آنها توضیح می‌داد. وقتی وارد شدند، یک لحظه

دیدم پرفوسور دستش را به آسمان بلند کرد. نگاهم به لب هایش قفل شده بود. می گفت: ما باید از بندگانی

مثل ایشان درس بگیریم!

دو نفر از همراهان دکتر، خانم‌هایی بودند که لباس مناسبی نداشتند. دکتر به آنها گفت: بهتر است شما بیرون

باشید که ایشان از حضور شما معذب نباشند.

برادر دیگرم که در آخرین سفر همراه ایشان بود نقل می‌کرد در هنگام شهادت، همین پرفوسور دست باقر را بلند

کرده بود و با اشک و آه می‌گفت: خدایا ما هر چه در توان داشتیم به کار بردیم دیگر باید خودت کمک کنی!

به نقل از وبلاگ "پایگاه مذهبی علمدار "

 

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 11:24 ] [ محب الزهرا(س) ]

کانون وبلاگ نویسان قم: خاطره ای جالب از شهید ابراهیم هادی* یکی از بچه ها به

ابراهیم گفت : ابــراهیم جون! تیپ و هیکلت خیلی جالب شده... توی راه که می

اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف میزدند... شلوار و پیرهن شیک

که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی ، کاملاً معلومه ورزشکاری! ابراهیم

خیلی نارحت شد. رفت توی فکر. اصلاً توقع چنین چیزی را نداشت.... جلسه بعد که

ابراهیم را دیدم خنده ام گرفته ؛ پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد! به جای

ساک ورزشی هم کیسه پلاستیکی دست گرفته بود... تیپش به هر آدمی می خورد

غیر از کشتی گیر.... بچه ها میگفتند : تو دیگه چه جور آدمی هستی! ما باشگاه میایم تا هیکل ورزشکاری پیدا

کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشـیم. اما تو با این هیکل قشـنگ و رو فرم، آخه این چه لباس هائیه که میپوشی؟!

ابراهیم به این حرف ها اهمیت نمی داد و به بچه ها توصیه می کرد: ورزش اگه برای خدا باشه، عبادته؛ به هر

نیت دیگه ای باشه ، فقط ضرره... برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم صفحه 41 کتاب سلام بر ابراهیم ص۴۱

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 11:20 ] [ محب الزهرا(س) ]

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 10:48 ] [ محب الزهرا(س) ]

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 10:47 ] [ محب الزهرا(س) ]

[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 10:45 ] [ محب الزهرا(س) ]
یکبار هم بخاطر خدا نماز بخوان!

شیخ رجبعلی خیاط می‌گفت: من هر وقت که نماز می‌خواندم نمازهایی مثل نماز امام زمان یا نماز

 جعفر طیار از خداوند حاجتی می‌خواستم یک روز گفتم بگذار یک بار برای خود خدا نماز بخوانم و

حاجتی نخواهم شاعر می‌گوید:

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که خواجه خود روش بنده‌پروری دارد

همان شب شیخ رجبعلی خیاط در عالم خواب دید که به او گفتند چرا دیر آمدی؟ یعنی چه یعنی تو

باید 30 سال پیش به فکر این کار می‌افتادی حالا سر پیری باید بفهمی و نماز بخوانی و حاجتی

طلب نکنی.

ما هر وقت جایی گیر می‌کنیم و اصطلاحا دُمِمان در تله‌ای گیر می‌کند می‌گوییم خدا. این شعر را

استاد من شیخ اکبر برهان 62 سال پیش در مسجد لرزاده بر روی منبر می‌خواندند و من هنوز به

یاد دارم که:

هر وقت که سرت به درد آید نالان شوی و سوی من آیی

چون دردسرت شفا بدادم یاغی شوی و دگر نیایی

ما هر وقت با خدا کار داریم خدا را صدا می‌زنیم چه قدر خوب است که وقتی هم که کاری نداریم

بگوییم خدا.

" مرحوم آیت الله مجتهدی تهرانی "

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 12:10 ] [ محب الزهرا(س) ]

افسران - خدایا کمکم کن ....

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 18:12 ] [ محب الزهرا(س) ]
بچه بود چادرسر می کرد همه گفتند:بچه است نمی فهمد.

بزرگترشدبازهم چادر بر سر داشت همه گفتند:مادرش مجبورش می کند،

ازدواج کرد باز هم چادربرسر داشت بازهم همه گفتند:از ترس همسرش چادر سر میکند.

همیشه دنبال دلیلی برای تخریبش بودند ولی هیچ گاه نفهمیدند:عاشق است ، عاشق حجاب

 حضرت زهرا (سلام الله علیها) ، نفهمیدند تمام عمرش را وقف این عشق کرد....

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 17:13 ] [ محب الزهرا(س) ]
شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟!

استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد، پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف! من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟!

هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!

استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟!

حالا پسرها می گویند: تمیزه!

استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:
خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟!

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!

استاد گفت: اما نه ، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟!

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!

استاد این بار توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟! هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است…

استاد در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق!!!

خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!

 

http://www.khoshnazar.blogfa.com/


 

[ دوشنبه ششم مرداد 1393 ] [ 5:39 ] [ محب الزهرا(س) ]

[ چهارشنبه یکم مرداد 1393 ] [ 7:36 ] [ محب الزهرا(س) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام به وبلاگ چادر خاکی خوش آمدید
این اسم را صرفا به خاطر علاقه ی شدیدم به حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها گذاشتم
و امیدوارم کاری نکنم که شرمنده ی خانم شوم
لطفا بانظراتتون در بهتر شدن وبلاگ مرا یاری کنید.
لازم به ذکر است این وبلاگ کاملا شخصی و متعلق به دبیرستان هدی نمی باشد التماس دعا